در ستایش سقوط...
قدیم ترا، شکست و سقوط برام طعم تلخی و سیاهی مطلق داشت...
همیشه حس می کردم فقط رو به جلو باید بود...
و هر چیزی که خارج از انتظار پیش میرفت، خودم رو میخوردم... سرزنش می کردم...
دیروز اما:
"ف: این درختا یه حالی اند؟ یه سبز مرده ای دارند؟ چرا اینطورند؟
س: این درختا خزون ندارند... همیشه همین شکلی اند... هر چهار فصل همینطورند...
ف: دیدی بعضی درختا چه سبزی قشنگی دارند... چقدر تازه ند... روح رو نوازش میدن... جانتو تازه می کنند...
س: این درحتا خزون دارند... وقتی بهار میرسه، تازه میشن، سبزی قشنگی میگیرن...
ف: جالبه... آدمیزاد هم همینطوره... وقتی خزون نداره... وقتی سقوط نمیکنه... میشه حکایت درختی که همیشه سبزه... خزون نداشته... رو به جلو... اما مرده... ولی وقتی خزون داری... وقتی خزون ناامیدی و رنج رو تحربه می کنی... وقتی تو دل زمستون سقوط میری... بهار که میشه،تازه یی... دل میبری با این همه تازگی... میشی اون آدمی که صفایی و عمقی داره ته چشماش... اون آدمی که وقتی یکبار ببینیش، چنان اثری روت میذاره که پایان پذیر نیست..."
پس...
"نترس... نترس... نترس بچه جون... برو... برو... بازم به میدون..." : کلاه قرمزی و پسرخاله...

